تبليغاتX
ایرانیان
سیاسی , اجتماعی , فرهنگی , انتقادی
خودكشی دانشجوی تربیت معلم همدان دوشنبه 9 اردیبهشت1387 13:23 «
دانشجوی مركز تربیت معلم شهید مقصودی همدان روز گذشته در محوطه دانشگاه با سلاح گرم اقدام به خودكشی كرد كه خوشبختانه نافرجام ماند. مجید باقریان رئیس مركز تربیت معلم شهید مقصودی با تایید این خبر اظهار كرد: وی دانشجوی ترم چهارم رشته علوم تجربی مركز است كه ساعت 14 روز گذشته پیش از حضور در كلاس، در محوطه‌ دانشگاه و در مقابل همكلاسی‌های خود اقدام به خودكشی كرد. او عدم‌قبولی در گزینش و مشكلات استخدامی‌ را دلیل اقدام به خودكشی این دانشجو بیان كرد و گفت: دانشجویان تربیت معلم در طول تحصیل برای تدریس گزینش می‌شوند، البته دانشجوی مذكور با وجود عدم‌قبولی در گزینش، می‌توانست به تحصیل خود در این مركز ادامه دهد. سرهنگ بهگذر، رئیس پلیس آگاهی استان همدان نیز در این خصوص گفت: علت دقیق خودزنی و نحوه‌ تهیه سلاح كمری هنوز مشخص نشده است، چرا كه این دانشجوی 20 ساله هم‌اكنون در اغما به سر می‌برد و قادر به صحبت كردن نیست. همچنین دانشجوی مذكور پس از این حادثه ابتدا به بیمارستان شهید مباشر كاشانی و سپس برای مداوای بیشتر به بیمارستان بعثت منتقل شد.

 

داوود کمالوند دانشجوی تربیت معلم شهید مقصودی همدان لحظاتی قبل از خودکشی

داود کمالوند دانشجوی تربیت معلم همدان لحظاتی قبل از خودکشی

http://kargozaaran.com/ShowNews.php?6770  : منبع

http://www.aftab-yazd.com/textdetalis.asp?dt=4/22/2008&aftab=8&TextID=42111

http://www.aftab.ir/news/2008/apr/21/c9c1208792911_adventure_iran.php

بدنبال دریافت حکم اخراج و پرداخت ۱۰ میلیون خسارت ایام تحصیل از مرکز تربیت معلم داود کمالوند دانشجوی رشته علوم تجربی مرکز تربیت معلم شهید مقصودی همدان دیروز یکشنبه ۱/۲/۸۷ در محوطه این مرکز آموزشی با شلیک یک گلوله  به سر ش خودکشی نمود . بر اساس گزارش های رسیده نامبرده بطرز معجزه آسایی زنده مانده و هم اینک در یکی از بیمارستان بعثت همدان بستری  و تحت مراقبت های ویژه قرار دارد.


بر اساس خبر های دریافتی از دانشجویان این مرکز متاسفانه به خاطر شدت جراحات وارده به داود کمالوند دانشجوی مذکور ساعاتی بعد در بیمارستان بعثت درگذشت. خبر ها حکایست دانشجویان مرکز تربیت معلم شهید مقصودی که شاهد این ماجرا بودند از شدت تاثر و به انگیزه اعتراض به مسئولین محل  تحصیل خود را ترک و مرکز را به حالت تعطیل درآوردند.

لازم به ذکر است فیلمی از صحنه خودکشی این دانشجو در دست است که توسط همکلاسی هایش با موبایل تهیه شده دراین صحنه تکان دهنده که در حیاط مرکز تربت معلم شهید مقصودی رخ داد نامبرده با فریاد های دادخواهی مسئولین را تهدید به خودکشی نموده و در حالیکه سایر همکلاسی ها در حال نزدیک شدن به او به قصد ممانعت از انجام این کار بودند . داود کمالوند تهدید خود را در عین ناباوری عملی نمود . و لحظاتی بعد جنازه غرق در خون او در اغوش یکی از همکلسی هایش آرام گرفت .

دانلود فیلم

http://hamehdana.blogfa.com/

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

گزینش یا تهمت ؟ دوشنبه 2 اردیبهشت1387 19:58 «
هیچ میدونید جوان هموطن ما فقط به خاطر رد شدن در  گزینش آموزش و پرورش در یکی از مراکز تربیت معلم دست به خود کشی(شهادت) زده و جان خود را از دست داده است.

گزینش : (مکانی است که فقط به کارایی فرد توجه داشته و به فکر - عقیده تعداد فرشهای نماز جمعه - مدل مو - نحوه تلفظ ح و ه - تعداد امامزاده ها و نوه نتیجه ها و ... و .... و ....   نیستند و نخواهند بود چراکه در این نظام اسلامی و عدالت پرور فقط و فقط به کارایی و علم و دانش توجه می شود و نه اعتقاد و التزام علمی و کتبی به هر آنچه که خودشان میاندیشند.)

 

روحت شاد ای ایرانی عزیز که خود را در راه این بی عدالتی به شهادت رساندی و با این کار حرفهای مانده در گلوی خویش را به گوش جهانیان رساندی. آری بحق که تو فرزند پاک ایرانی . آری تو چون ترسوهای دیگر زیر بار این خفت و ذلت نرفتی و حقانیت خود را با شهادت خود به اثبات رساندی.

آری این خودکشی نیست.

این زیر بار ذلت نرفتن است.

 دلایل رد شدن در گزینش : پوشیدن شلوارک - پوشیدن پیران آستین کوتاه - مدل مو و ........ مواردی از این دست که چون باب دل آقایان نمیبوده این جوان از دست رفته را برای خدمت به جامعه دارای صلاحیت ندانسته اند. از آقایان جای سوال دارد که آیا فقط داشتن  شرایط مورد نیاز آقایان لازم است یا کارایی و سطح علمی جوانان. من نمیدانم از لحاظ علمی ایشان در چه مرتبه ای بوده اند ولی ای کاش ایشان را بخاطر چنین مسئله ای ردصلاحیت می کردند.

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

آغاز سال 87 را در كنار هم باشيم یکشنبه 12 اسفند1386 11:33 «
ما که سال تحویل در کنار افتخار ایران زمین تخت جمشید هستیم

شما چطور ؟

بیایید سال جدید را در کنار ایرانیان وطن دوست باشیم.

آمادگی خود را در این گردهمایی بزرگ به ما اعلام کنید.
منتظر قدوم سبز شما هستم.

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

روز عشاق ایرانیان سه شنبه 30 بهمن1386 12:46 «

 ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت

 روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاين) به 29 بهمن( سپندارمذگان ايرانيان باستان )تغيير خواهيم داد ...

29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باد

 

بوسه بر خاک پاک آريا

 

 

ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود."

 

 

 

 

منبع : http://ouurmazd.blogfa.com/

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

حقایق را بگویید ! سه شنبه 30 بهمن1386 12:40 «

درود

با درود بیکران به شما عزیزان هموطن

در این قسمت شما می توانید هر انچه را که از رسانه ها یا هر بلندگوی حکومتی به شما دروغ گفته میشود را فاش سازید و حقایق موجود جامعه را با حسن نیت و با اطمینان از درستی آن به اطلاع کلیه هموطنان عزیز برسانید. امیوارم در این راه گام های هرچند کوچک در راستای ایرانی آباد و آزاد (نه به تعریف آقایان) برداشته باشیم.

پاینده باد ایران

 

منشینید خموش یاران ايران در سايه داراست

زير ساطور تبهکاران است

 بپاخيزيد ياران ايران در سايه داراست.

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

شب یلدا برای ما ایرانیان دوشنبه 19 آذر1386 12:22 «

 

آيا ميدانی به چه دليل ما ايرانيان شب يلدا را پاس می داريم؟

درود بر تو:
دوست نيکم اين متن من رو بخوان، تا جای پرسشی برای برگزاری ميهمانی در شب يلدا برايت باقی نماند، که ما همه فرزندان مهر هستيم و بايد از جشنهای ملی (با نام يک ايرانی) آگاهی داشته باشيم. اين متن را سالهای پيش نيز در بلاگم نوشته بودم، ولی برای اينکه بدانی برای چه اين جشن را برگزار ميکنيم، باز نویس ميکنم:


ايران کهن
در ايران با ستان يعنی۷۰۰۰ سال پيش از امروز که از چين تا يونان بوده است در طولانی ترين شب سا ل دردامنه کوههای پامير(ميترا) چشم به جهان گشود و آن شب را سبب تولد ميترا، يلدا نامگذاردند.
ميترای پيامبرکه ييامبر مهر است با پوشيدن لباس وکلاهی قرمز (همان کلاه قرمزی که بر سر پاپ امروز می بينيم) به استمداد مستمندان ميشتافت و درنمی کوفت و هر آنچه که داشت بر پشت درِ خانه مستمندان می نهاد بدون بجای گذاشتن هيچ اثری از خود مبادا که آنها احساس شرمندگی کنند.

g9.jpg


به همين دلیل مردم آنزمان بر اين پندار بودند که کسی از آسمان ميايد، مهر ميايد و مهربانی را بر روی زمين گزارده و ميرود.
پارسيان از آن پس همواره زادروز اين پيامبر مهر را بمدت يک هفته بزرگ ميداشتند باروشن نمودن چراغهای پی سوز و تزئين کاج سوزنی وشيرينی وتنقلات آنزمان جشن و پای کوبی ميکردند.
اين سنت بين ايرانيان همچنان ادامه پيدا ميکند تا زمان (پیام آور آئین بهی، زرتشت) که ايرانيان به دين زرتشت گرويدند و همچنان اين آئين را همواره گرامی داشتند.
درسنهء ۶۰۰ پس از ميلاد مسيح درقستنطنيه يک کشيش والا مقام به نام (نيکولاس) وجود داشت که ايشان به ايران سفرهای بسياری کرده بودند که در اوايل سلطنت انوشيروان عادل بوده است.
نيکلاس پس از باز گشت به قستنطنتنيه برگذاری اين آئين درايران را به آگاهی ديگر کشيشان رساند وچون برای زادروز عيسی مسيح مبداء تاريخی بخصوصی نداشتند زادروز ( سرور ميترا ) را برای عيسی مسيح درنظر گرفتند که با همان آئين ميترائی جشن خود را برگذارکردند.
و تاریخ میلاد مسیح، همانند زادروز ميترا، برای مسيحيان به این روز شد.

Nikolaus.gif

واينکه چطور اين تاريخ از ۲۱ دسامبر به ۲۴ منتقل شد باید گفت که، چون که در آن زمان گاه شماری وجود نداشته بنابر اين روز در اين هفته انتخاب شده است که زياد جای نکوهش باقی نمی ماند.

هم میهن نیکم پیشایش شب یلدا ی خوب و شادی را برایت آرزو دارم.

در پناه خدای میترا و همه ایرانیان، تندرست ، شاد و پیروز باشید.

 تا درودی دگر بدرود.

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

چرا بی صدا غسل بر نعش وطن کنیم؟ پنجشنبه 3 آبان1386 11:43 «
خاک وطن رفت. چه خاکی بسر کنیم؟
میانه بهت و ناباوریمان ترکمن چای تکرار شد. بی جنگ اما به بهای پامال کردن خون نیکانمان رژیم پاره ای از ایران زمین رابه بیگانگان بخشید. شرافتمان را به بازی گرفتند.هستی مان را به یغما بردند.پنجه خون آلود روسیه را بر پیکره مان نشاندند. سیاست مدبرانه میرزا آقاسی تجلی فقاهتی یافته است و *برای ذره ای آب شورخلیج فارس و دریای مازندران،نباید کام شیرین روسیه ء دوست را تلخ کرد. حق پنجاه در صدی آبهای تحت البحری ایران را تنها با سیزده درصد تعویض کرداند!!! ساکت ننشینم این معصیت سیاسیت. ایرانیان مام وطن را به رذالت بخشیده اند.چرا بی صدا غسل بر نعش وطن کنیم؟ به امضاء کنندگان اعتراضیه بپیوندید.
پاینده ایران
*تکثیر این اعلامیه و ظیفه ملی است. در انتشار آن و آگاهی رسانی عمومی کوشا باشید.
برای امضا ئ بیانیه واعتراض و ارسال آن به سازمان ملل متحد و رسانه ها به سایت منافع ملی ایران مراجعه کنید


http://miiran.wordpress.com/
نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

زندگی نامه کوروش کبیر چهارشنبه 2 آبان1386 16:55 «
 

korosh kabir
 
درباره تولد کورش داستان های زیادی وجود دارد که منطقی ترین و واقعی ترین آنها از این قرار است:
 
آستیاژ (ایشتو ویگو) پادشاه ماد که پایتختش شهر هگماتانه (همدان) پس از این که دختر جوانش موسوم به ماندان (ماندانا) را به یکی از امرای پارس به نام کمبوجیه (دوم) ( کمبوجیه دوم پدر کورش را نباید با کمبوجیه سوم (فاتح مصر) پسر کورش اشتباه نمود ) دادخوابی عجیب دید آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش ماندان یک تاک روییده وشاخه های آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمده و نه فقط شهر هگماتانه و کشور ماد را پوشانیده بلکه تمام کشورهای آسیا از شاخ وبرگ آن درخت پوشیده شده و آستیاژ هرچه قدر جستجو میکرد که پایتختش هگماتانه و کشورش ماد را پیدا کند نمیافت. او پس از بیدار شدن به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احضار نمود .معبرین پس از بحث بسیار خواب وی را این گونه تعبیر کردند که از دخترش ماندان پسری متولد خواهد شد که نه تنها کشور ماد و سایر کشور ها را تسخیر خواهد کرد بلکه پادشاهی ماد را نیز منقرض خواهد ساخت.

آستیاژ دستور داد که اگر از ماندان پسری متولد شد او را به هلاکت برسانند.پس از چند ماه ماندان همسر کمبوجیهپسری زایید و به حکم شاه آن پسر را از آنها گرفتند.آستیاژ طفل را به یکی از ندیمان خود به نام هارپاگوس سپرد وگفت او را به قتل برساند.

هارپاگوس از کشتن کودک خود داری کرده آن را به یک روحانی مزدا پرست به موسوم به میتری داتس(مهرداد) سپرد او کودک را باخود به قهستان (واقع در جنوب خراسان) برد و در آنجا بزرگ کرد و وقتی به مرحله ای از عمر رساند که باید به مکتب برود اورا به مکتب نشانید کورش در قهستان نه فقط سواد خواندن و نوشتن آموخت بلکه دامپروری آموخت و گیاهان صحرایی را شناخت. روزی میتری داتس متوجه شد که روی صورت کورش موی نرم روییده و دانست که سنین عمر آن پسر به پانزده سال رسیده وباید راز تولد او را فاش نماید او را به آتشکده قهستان برد و به او گفت:ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که پسر من هستی در صورتی که چنین نیست گو این که من تو را مثل پسر خود دوست میدارم

کورش گفت:اگر من پسر تو نیستم پس پسر که هستم؟

میتری داتس گفت: پدرت از امرای پارس ومادرت یک شاهزاده است ولی من نام پدر ومادرت را به تو نخواهم گفت مگر این که سوگند یاد کنی از هیچ کس انتقام نگیری

کورش که از گفته آن مرد متعجب شده بود توضیح خواست که به چه مناسبت ممکن است انتقام بگیرد میت ری داتس گفت:بدین مناسبت که وقتی تو متولد شدی شخصی فرمان قتل تو را صادر کرد و آن کس که باید آن فرمان را اجرا کند از قتل تو خودداری نمود و تو را به من سپرد و من تورا به قهستان آوردم و در اینجا بزرگ کردم و تو اگر راز تولد خود را بروز دهی آن کس که باید تو را به قتل برساند ولی از قتل تو خودداری کرد کشته خواهد شد و تو هم به قتل خواهی رسید.

کورش سوگند یاد کرد که راز تولد خود را بروز ندهد مگر موقعی که برای آن شخص و خود وی خطری وجود نداشته باشد. آن گاه میتری داتس راز ولادت کورش را برای او افشا‌ء کرد.

کورش با این که دانست یک شاهزاده است مد‌‌‌‌‌‌ّت یک سال دیگر در قهستان به سر برد ودر آن مدّت می اندیشید که از چه راه خود را به مرتبه ای برساند که در خور تبار او باشد و عاقبت متوجه شد که راه به دست آوردن مقام ورود به خدمت ارتش است.

وقتی سنوات عمر کورش به شانزده سالگی رسید از ناپدری خود وداع نمود و راه هگماتانه پایتخت آستیاژ را در پیش گرفت تا این که وارد ارتش شود .

کورش در ارتش به سرعت پیشرفت کرد و به مناسبت شجاعت و لیاقتی که از خود در جنگ با راهزنان آشوری نشان داده بود ترفیع پیدا کرده به درجه تاخیاک (یعنی فرمانده یکصد نفر ) رسید. در همان سال از پارس خبر رسید که کمبوجیه (پدر کورش) مشغول گرد آوری قشون برای حمله به ماد است آستیاژ پیغامی به کمبوجیه فرستاد : شنیده ام قشون خود را برای حمله به کشور من گرد می آوری آگاه باش اگر به یک وجب از خاک کشور من تجاوز نمایی با این که داماد من هستی زنده پوستت را خواهم کند واز کاه خواهم انباشت. کمبوجیه پیام پادشاه ماد را دریافت کرد ام دست از جمع آوری سرباز برنداشت و آستیاژ یقین حاصل کرد که امیر پارس قصد تجاوز به کشور او را دارد. این بود که امر کرد قشون گرد آورند و فرماندهی آن را بر عهده هارپاگوس گذاشت و به او گفت: به پارس برو و سر کمبوجیه را از بدن جدا کن و برای من بفرست.

قبل از اینکه قشون پادشاه ماد از همدان عازم پارس شود آستیاژ طبق معمول در صدد بر آمد قشون را سان ببیند (یعنی از قشون بازدید نماید). ارتش به دستور هارپا گوس در یک نقطه صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کورش که فرمانده یک تاخیاک بود مقابل سربازانش ایستاد. آستیاژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهای قشون عبور می کرد و هارپاگوس پشت سر او می آمد و فرماندهان واحد هارا نام میبرد تا به کورش رسیدند قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای آستیاژ به صورت کورش دوخته شد و عنان اسب را کشید هارپاگوس نیز اسب خود را متوقف ساخت آستیاژ بدون پلک زدن کورش را مینگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه ماد بر نمیداشت ولی نه از روی خیرگی بلکه برای اطاعت از آیین سربازی (زیرا مقرر بود که وقتی فرمانده کل یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سربازهم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد) یک فرمانده تاخیاک در آن عصر افسری بر جسته نبود که در هنگام سان توجه یک پادشاه را جلب کند و هارپاگوس که دید پادشاه بدون تکلم آن افسر جوان را مینگرد به نوبه خود با تو جه بیشتری به آن افسر نگاه کرد.

آستیاژ پرسید: ای جوان اسم تو چیست؟

افسر جوان پاسخ داد: پادشاها اسمم کورش است.

آستیاژ پرسید: پدرت کیست؟

افسر جوان پاسخ داد: پادشاها همه گویند که من پدر خود را نمی شناسم.

آستیاژ خطاب به فر مانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی آورا دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه میباشد یا برادرش.سپس رو به کورش کرد و از او پرسید: آیا تو با کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟

کورش گفت: پادشاها من هرگز او را ندیده ام.

آستیاژ اسبش را به حرکت در آورد و از مقابل کورش رد شد و پس از چند قدم عنان اسب را کشید و به هارپاگوس گفت: قبل از صبح فردا که قشون از اینجا به طرف پارس حرکت میکند راجع به پدر این افسر جوان تحقیق کن و نتیجه تحقیق خود را به اطلاع من برسان.

هارپاگوس گفت: اطاعت میکنم.

کورش دید که آستیاژ چند قدم دورتر عنان اسب را کشید و با هارپاگوس راجع به او صحبت کرد و وی را به هارپاگوس نشان داد و متوجه شد که جانش در معرض خطر قرار گرفته چون اگر آستیاژ بفهمد که او پسر کمبوجیه است وی را خواهد کشت.

کورش دچار تشویش شد و نتوانست برای خود تکلیفی معیین نماید. او میدانست که پس از خاتمه سان هارپاگوس وی را احضار خواهد کرد و از او راجع به پدرش تحقیق خواهد نمود و وی نمیتواند دروغ بگوید و مجبور است حقیقت را بگوید (زیرا در بین ایرانیان باستان دروغگویی از گناهان بزرگ محسوب میشد) و آنگاه هار پاگوس هویت واقعی او را برای شاه بروز خواهد داد و آستیاژ فرمان قتلش را صادر خواهد کرد. کورش میتوانست قبل از خاتمه سان از آن میدان خارج شود و برود و خود را به پارس نزد پدر برساند لیکن آن عمل را فرار میدانست و روحیه سربازی او اجازه نمیداد که فرار کند و میدانست که اگر فرار نماید نزد خود محکوم خواهد گردید.افسر جوان نه میتوانست دروغ بگوید نه بگریزد و ناگزیر بود که به سرنوشت خود تن در دهد یعنی حقیقت را بگوید تا جلاد به حکم آستیاژ سر از بدنش جدا نماید. وقتی رشته افکار کورش به اینجا رسید به خاطر آورد که هارپاگوس فرمانده ارتش همان است که از طرف آستیاژ مأمور شد که او را به قتل برساند امّا از کشتن وی صرف نظر کرد و او را به میتری داتس سپرد تا به قهستان ببرد و پرورش نماید و اگر هارپاگوس هویت واقعی او را به شاه بروز دهد خود او مورد غضب قرار خواهد گرفت و کشته خواهد شد و لابد هارپاگوس برای حفظ جان خویش راه حلی پیدا خواهد کرد.

همین که آستیاژ رفت و سان خاتمه یافت هارپاگوس کورش را احضار نمود و با خود به سربازخانه برد و وارد اتاق خویش کرد.وقتی کورش وارد اتاق شد هارپاگوس گفت:نزدیک بیا

کورش نزدیک گردید. هارپاگوس از او پرسید: پدرت کیست ای جوان؟

کورش گفت:پدرم کمبوجیه دوم امیر پارس است.

رنگ از صورت هارپاگوس پرید و گفت: جوان این موضوع را انکار کن.

کورش گفت: چگونه انکار کنم آیا ممکن است دروغ بگویم؟

هارپاگوس گفت: آیا پدر رضاعی تو میتری داتس است؟

کورش گفت: بلی

هارپاگوس گفت:آیا مرا میشناسی و راجع به من از پدر رضاعی خود چیزی شنیده ای؟

کورش گفت: بلی و من میدانم آستیاژ بعد از این که من متولد شدم مرا به تو سپرد و دستور داد مرا به قتل برسانی ولی تو به من ترحم کردی و مرا به میتری داتس سپردی .

هارپاگوس گفت: اگر به خود ترحم نمیکنی به من که تو را از مرگ رهانیدم ترحم کن و نزد پادشاه اسم پدرت را بر زبان نیاور و بگو که پدرت را نمیشناسی چون اگر شاه بفهمد که تو پسر کمبوجیه هستی مرا با هولناک ترین شکنجه ها خواهد کشت.

کورش گفت: تو فرمانده سپاه هستی و میتوانی مرا از هگماتانه دور کنی و به من دستور بدهی که پیشاپیش به پارس بروم تا این که آستیاژ بار دیگر مرا نبیند ولی اگر مرتبه ای دیگر مرا دید و راجع به پدرم سوالات صریح از من کرد مجبورم راست بگویم و نمیتوانم روح خود را با دروغگویی محکوم معذب نمایم.
هارپاگوس چاره ای دیگر نداشت لذا به کورش اجازه داد که با سربازانش به عنوان طلایه عازم پارس شود و بکوشد هرچه زودتر بین خود و هگماتانه فاصله بیشتری به وجود آورد تا این که آستیاژ او را برنگرداند.
روز بعد آستیاژ از هارپاگوس پرسید: نتیجه تحقیق تو راجع به آن جوان چه شد؟

هارپاگوس گفت:آن جوان گریخت.

معلوم بود که هارپاگوس دروغ میگفت و کورش نگریخته بود بلکه به دستور فرمانده خود به عنوان طلایه جلو رفته بود.
آستیاژ فهمید که هارپاگوس کورش را گریزانده است و گفت: هارپاگوس تو نمی خواهی حقیقت را به من بگویی آیا این جوان پسر کمبوجیه است؟

هارپاگوس گفت: من دیروز خیلی از او تحقیق کردم تا بدانم پدرش کیست ولی او جوابی را که به شما داد تکرار کرد و گفت که پدرش را نمیشناسد.
آستیاژ دستور داد که هارپاگوس فرماندهی قشون اعزامی به پارس را به دیگری واگزارد و خود در هگماتانه بماند.

کورش بعد از این که به پارس رسید با نگهبانان قشون کمبوجیه مواجه گردید و آنها از عبورش ممانعت کردند و گفتند اگر قصد عبور از مرز پارس را داشته باشد خود و سربازانش کشته خواهند شد.
کورش گفت که میل دارد با کمبوجیه صحبت کند.
روزی که کورش را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند تا سپاه کمبوجیه را نبیند و در حضور کمبوجیه چشمانش را گشودند. وقتی چشمان کورش را گشودند همه از فرط شباهت آن جوان به پدرش متعجب شدند.
کمبوجیه گفت: تو کیستی ای جوان؟

کورش گفت:من پسرت هستم ای پدر.

کمبوجیه ندایی بر آورد و گفت: کدام پسر من؟

کورش گفت:من پسر ارشد تو هستم همانم که به حکم آستیاژ باید کشته شوم ولی هارپاگوس از کشتن من خودداری کرد.سپس به اختصار شرح دوره طفولیت تا جدا شدن از قشون آستیاژ را برای پدرش تعریف کرد.

هارپاگوس پسری به نام کدان داشت که هم سن کورش بود. آستیاژ طبق رسوم پادشاهان ماد که در اول هر ماه میهمانی ترتیب میدادند, میهمانی ترتیب داد و هارپاگوس را نیز دعوت کرد و به هارپاگوس غذایی خوراند که از گوشت کدان طبخ شده بود.

کورش به حمایت از پدرش پرداخت. درهمان سال مردم از ظلم آستیاژ عاصی شدند و به کورش و پدرش  ملحق شدند.عاقبت کورش (کمبوجیه در هنگام جنگ کشته شد) در بهار سال ۵۵۳ قبل از میلاد آستیاژ را به کلی شکست داد و وارد شهر هگماتانه شد.
و با فتح هگماتانه حاکم پارس و ماد شد.

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

مهرگان آمد و رفت دوشنبه 16 مهر1386 17:13 «

  به روز خجسته سر مهرماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه...


بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند


پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسانی و خوردن آیین اوست

ایرانیان قدیم هر روز از روز های ماه را به نامی می خواندند که در نزد آن ها مفهومی خاص داشت و در هر ماه هنگامی که نام روز و ماه با هم یکی می شد ،آن روز را جشن می گرفتند. به این جشن ها جشن های ماهانه می گفتند که هر یک بنابر مناسبتی خاص برگزار می شد. بدین ترتیب جشن های دوازده گانه سال عبارت بودند از : فروردینگان(19 فروردین)، اردیبهشتگان(3 اردیبهشت)، خوردادگان(6 خرداد)،تیرگان(13 تیر)،امردادگان(7 مرداد)،شهریورگان(4 شهریور)،مهرگان(16 مهر)،آبانگان(10 آبان)،آذرگان(9 آذر)،دیگان(8،15،23 دی)،بهمنگان(2 بهمن) و سپندارمذگان(5 اسفند) در میان تمامی جشن هایی که در ایران باستان متداول بود، دو جشن نوروز و مهرگان از سایر جشن ها با اهمیت تر بودند و در بزرگداشت آن ها دقت بیشتری مبذول و وقت بیشتری صرف می شد. جشن مهرگان در زمره جشن های باستانی،اسطوره ای و فصلی به شمار می رود که با گذشت سده ها ،هزاره ها و نیز دگرگونی ها و تحولاتی که در شیوه بر گزاری آن ها به وجود آمده، هاله ای از باور و حرمت عامیانه این جشن را در برگرفته است.

مژده یارا که مهرگان آمد
جشن پیوند عاشقان آمد
فصل احساس های آبی شد
عید دل های مهربان آمد

مهرگان است روز مهر و امید
روز لبخند دختر خورشید
روز روشن روان بهروزی
روزگار جوانی جاوید

مهرگان است، روز بیداری
روز آگاهی است و هشیاری
روز اندیشه های بالنده
روز افکار جاودان جاری
 جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی( دهم مهر )می باشد اين جشن فرخنده و زيبا در گذشته ميان ايرانيان مقامی بسيار ارجمند در حد نوروز داشت و همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرند مهرگان را نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند .در این روز, موبدان موبد خوانچه‌ای را كه در آن لیمو, شكر, نیلوفر, به, سیب, یك خوشه انگور سفید و هفت دانه مورد گذاشته شده بود, زمزمه‌كنان نزد شاه می‌آورد.آداب و رسوم مهرگان بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به  پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگان را نيز به فتح و پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود.ولی در حالت کلی چون ايزد مهر نزد کليه اقوام آريايی سابقه ای ديرين دارد و قديمي ترين آيين آرياييان می باشد نزد هر دو دسته ايرانيان و هندوان در يک روز گرامی داشته می شود  و مهردر زبان سانسکريت هم به معنی دوستی است و در ويد کتاب مذهبی برهمنان مانند اوستا ايزد روشنايی و فروغ می باشد و زرتشتيان بپرستش گاه خويش درب مهر گويند هر دو جشن مهرگان و نوروز  از آثار درخشان و جاودان ايران زمين هستند و برماست که اين دو ميراث گرانقدر نياکانمان را همچون دو گنجينه گرانبها سينه به سينه و نسل به نسل انتقال دهيم  چرا که هويت و پهنای مرز ايران زمين را اين دو جشن به وضوح نشان می دهد و هر کجا نوروز و مهرگان جشن گرفته شود آنجا ايران است و هر که ايندو جشن با شکوه و زيبا را برگزار کند ايرانی. مهرگان و نوروز در کنار يکديگر هزاران سال است که همانند دو  ستون محکم و استوار پايه های استقلال و فرهنگ ايرانی را حفظ نموده اند  و برگزاری همين آيين های ساده ولی سحر انگيز ايرانيان را همدل ساخته و بار ديگر کنار هم جمع نمود .متاسفانه از آيين مهرگان امروزه جزء ميان زرتشتيان اثری باقی نمانده و اين آيين ملی که همانند نوروز به تک تک ايرانيان تعلق دارد به روحی تازه و همتی ملی نياز دارد تا دوباره مانند گذشته جايگاه خود را بازيابد و احياء گردد .مهرگان برای سپاسگزاری از داده های ایزدی برگزار میشود .
شود مردمی کیش وآیین ما
نگیرد خرد خرده بر دین ما
بیاریم آن آب رفته به جوی
مگر زان بیابیم باز آبروی
                           فردوسی

در واقع مهرگان: هم زمانی روز مهر و ماه مهر بوده است.جشن کشاورزی و هنگام برداشت و به انبار سپاری برداشت تابستانی  ,آغاز زمستانی سخت  ,روز پیروزی فریدون بر ضحاک .ایرانیان همچنین مهر را ایزد عهد  و پیمان و دشمن پیمان شکنی  می پنداشتند. طبق متون اوستایی مهر دارنده دشت‌های فراخ و دهنده ثروت و خرمی است.

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

روشنفكران ابترِ كشور دوشنبه 16 مهر1386 16:26 «
«روزي خواهد آمد كه ساده ترين مردم ميهن من
روشنفكران ابترِ كشور را
استنطاق خواهند كرد
و خواهند پرسيد:
روزي كه ملّت به مانند يك بخاري كوچك و تنها
فرو مي مُرد
به چه كاري مشغول بوديد؟»
 
اميدوارم كه رهبران سياسي و روشنفكران ما، در اين لحظات حساس تاريخي، مصداق «روشنفكران ابترِ كشور» نباشند...
نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

مصاحبه به سبک جمهوری اسلامی چهارشنبه 4 مهر1386 3:18 «
نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

عدالت با علی مدفون شد افسوس... چهارشنبه 4 مهر1386 2:31 «

 


بیا ای دل از این جا پر بگیریم        ره کاشانه ی دیگر بگیریم
بیا گم کرده ی دیرین خود را         سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

***********

سپیده سر زد و گلگون شد افسوس
سر و روی علی در خون شد افسوس
زمین هر چند بی حجت نماند.......
 
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
عدالت با علی مدفون شد افسوس...
نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

علم یا ثروت از زبان علی ع چهارشنبه 4 مهر1386 2:28 «

چون خوارج شنیدند که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در باره علی علیه السلام فرموده: انا مدینة العلم و علی بابها حسد بردند به علی (ع) و گفتند ما یک مسئله از علی (ع) سوال می کنیم تا ببینیم چطور جواب میدهد.

اگر جواب داد هریک از ما را جواب دیگری ، ما میدانیم که علی (ع) عالم است ، چنانچه پیغمبر (ص) فرموده است. پس آمد یکی از ایشان و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود : چون علم نگه داری می کند تو را و مال ، تو نگهداری می کنی او را، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود : چون از برای صاحب مال دشمن بسیار است و از برای صاحب علم ، دوست بیشمار است ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود : اگر از مال صرف کردی کم می شود و هرچه از علم صرف کنی زیاد می شود ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود: چون صاحب مال را بخیل و لئیم گویند و صاحب علم را عظام و کرام شمارند ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود: چون مال حفظ کرده می شود از دزد ، بخلاف علم که حفظ کرده نمیشود از دزد ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود: چون صاحب مال حساب کرده میشود روز قیامت و صاحب علم شفاعت می کند روز قیامت ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود: مال و قتی ماند مندرس و کهنه می شود بخلاف علم که هرچه بماند کهنه نمی شود ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود: چون مال قساوت قلب می آورد و علم نورانی می کند قلب را ، تصدیق نمود و رفت. دیگری آمد و گفت : یا علی علم افضل است یا مال ؟ حضرت فرمود علم افضل است از مال. پرسید به چه دلیل؟ فرمود: چون صاحب مال ادعای خدایی می کند بسبب مال ( چنانچه کردند ) وصاحب علم ادعای عبودیت می کند. و فرمود علی (ع) اگر سوال بکنید مرا از این موضوع هر آینه من جواب می دهم شما را جواب دیگری ، مادامیکه زنده ام پس همه ایشان آمدند و مسلمان شدند .

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

تا شقايق هست .... چهارشنبه 4 مهر1386 2:25 «

تاشقايق هست…

تاشقايق هست
هيچ گاه از خود پرسيده ايد كه «زندگى» چيست؟ آيا تا كنون با دوستانتان, گفتگويى درباره «زندگى» داشته
ايد؟
درد دل و شكايت دوستانتان را از «زندگى» شنيده ايد و يا خود درد دل كرده ايد؟
آيا گله و شكايت پدر و مادر يا آشنايان را از«زندگى» شاهد بوده ايد؟
هيچ گاه آرزو كرده ايد كه اى كاش «زندگى» به گونه ديگرى بود؟ راستى چه نوع از زندگى را آرزو كرده ايد؟
و چرا؟
هيچ فكر كرده ايد كه اگر روزى قلم در دست بگيريد و خطوط يك « زندگى آرمانى» را روى كاغذ ترسيم كنيد
,
در آن تصوير, ويژگىهاى « زندگى خوب » چه خواهد بود؟ و قبل از همه, چه چيزى را « زندگى » خواهيد دانست كه درباره ويژگى ها و علائم آن بنويسيد؟
آيا بايد از « زندگى» لذت ببريم؟ اگر چنين است, چرا و چگونه؟
آيا اگر تلّقى خود را از « زندگى» تغيير دهيم, مى توانيم از « زندگى » مان لذّت ببريم؟
مشكلات و گرفتارى ها را چگونه حل كنيم؟ آيا ممكن است راهى پيدا كنيم كه مانع ورود هرگونه مشكلى به زندگى خويش گرديم و اگر ناخواسته گام در زندگيمان نهاد
,به گونه اى زمام آن را در دست بگيريم كه كمترين رنج را بر ما تحميل كند؟ راستى آيا جام زندگى مى تواند تنها از شراب شادى ها سرشار باشد, يا اين سخن حافظ را بايد پذيرفت كه:
فكر معقول بفرما, گل بى خار كجاست؟
!
فكر مى كنى به تنهايى و تنها براى خويش مى توانى زندگى بدون رنج و غمى دست وپا كنى؟
يا بايد خوبى ها, شادى ها و لذّتها را تقسيم كرد؟
آيا تا كنون با افرادى كه از خود ايثار و گذشت نشان مى دهند و همواره به بهاى لذّت و آسايش ديگران, رنج و غم را تحمّل مى كنند و سنگ صبور همه مى گردند, رو به رو شده ايد؟
آيا با كسانى برخورد كرده ايد كه همه چيز را براى خود مى خواهند و در كنار رنجديدگان, قهقهه مستانه سر مى دهند و پيوسته لذّت و آسايش خويش را پاس مى دارند؟
كدام يك از دو گروه, را ه درست « زندگى» را مى پيمايند؟ گروه نخست يا گروه دوم؟
مى بينيد كه ديدگاهها گوناگون است! پس تفسير « زندگى », چندان هم ساده نيست; چيزى كه به ظاهر, ساده مى نمود
!
اگر چنين است, چرا همه نياكانمان زندگى كردند و قافله « زندگى » همچنان در حركت است و هر كسى باور دارد كه بخشى از لذّت زندگى را چشيده است؟
پس راههايى براى شناخت نشانه هاى زندگى خوب وخواستنى و لذّت بخش وجود دارد. اين راهها در لا به لاى دفتر تجربه هاى زندگى و در ژرفاى انديشه و آرزوى تك تك ما جا خوش كرده اند; در كلام و بيان بزرگان دين و تعاليم و معارف اديان, انعكاس يافته اند; در زندگى نياكان ما, جا پايى از خود گذاشته اند; در شعر شاعران و سخن سخن سرايان, جلوه نموده اند و در جاى جاى تجربه مشترك بشرى
,
در ميان غمها و شادى ها, برخوردارى ها و محروميّت ها, خنده ها و گريه ها و… خود را نشان داده اند
.
زندگى, در پى اين جستجوها چهره مى نمايد و از پس شناخت اين راهها دست يافتنى است
.
زندگى از آن شماست; هديه اى است به شما و صفحه اى است گشوده فرارويتان تا هم چهره زيباى روحتان را در آن بخوانيد و بنگريد, و هم آن گونه كه خود مى خواهيد, آن را ترسيم كنيد و به ديگران هديه دهيد
.
اين شما و اين صفحه « زندگى»! بنويسيد كه «زندگى» را چه مى دانيد؟ چگونه زندگى يى را مى پسنديد؟
براى ديگران چه راهنمايى هايى داريد؟ چه چيزهايى را نشان «زندگى» مى دانيد؟ ما مى انديشيم كه « زندگى» يعنى:
دوستى, شادى و شادابى, ياد خدا, ساختن خويشتن و جهان, و

تا شقايق هست
,
زندگى بايد كرد

شما چه مى انديشيد؟

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

پاینده ایران چهارشنبه 4 مهر1386 2:23 «

در روزگار عمر یکی از شاهزادگان ایرانی را که به اسارت در آمده بود عمر او را  فرا خواند و به وی گفت:ما با تو کاری نداریم هر انچه خواهی بگو تا به تو دهم.شاهزاده گفت:ما ایرانیان را دهقان گویند از تو می خواهم دهی و یران به من بدهی تا آبادان سازم.عمر فرستاد تا چنین دهی بیابند که نیافتند .

منازل در منازل می بریدند/به ایران در دهی ویران ندیدند

جهان بود از خوشی چون باغ گلزار /پر از باغ و رز و پرکشت و پرکار

چو برگشتند یکسر بوم ایران /ندیدند اندر آن یک جای ویران

پس شاهزاده در پاسخ عمر گفت مقصودم آن بود که ببینید ما جای ویران نداریم و مملکتداری را کار بازی نیست و رئیس مملکت باید مانند خورشیدی نور بتابد و عدل گسترد و به مظلوم برسد و به هر کاری مردی در خور آن فرستد تا ملک و ملت بر جا ماند.

                                                                                                 پاینده ایران

 

 

نوشته شده توسط علیرضا | موضوع: | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox «


 
Copyright © 2006 - Site bus: علیرضا & Designer: Hessam Sedaghati